
سنگ نیست که هر چه ضربه بخورد خم به ابروش نیاورد…
آهن نیست که هرچه جابهجا بشود هیچ چیز ازش کم نشود…
چوب نیست که هرچه دست به دستش کنی از حجمش کم نشود…
مثل یک قطعه یخ جامد است که با هر جابجایی قطرهقطره آب میشود…
تصورش را بکن!
اگر یک قالب یخ باارزش در اختیارت باشد که بخواهی نه تنها یک ساعت و یک روز و یک ماه، بلکه یک عمر باهاش زندگی کنی حواست را خیلی جمع میکنی تا مبادا جاهایی بروی که هوا ناجوانمردانه گرم و سوزان است یا جایی که هیچ سرپناهی برای سایه انداختن روی قالب یخت پیدا نمیکنی. سعی میکنی تا جایی که ممکن است جابجایش نکنی و هر لحظه و هر ساعت به هر کس نشانش ندهی. خوب فکر میکنی تا ببینی چه طور میتوانی بیشتر و بهتر ازش نگهداری کنی. هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب یخ!
قطرهقطرهاش برایت مهم است و از دست رفتنش دردناک، چون میدانی که جایگزینی برایش نیست. خریدنی هم نیست که توی بازار و ویترین مغازهها دنبالش باشی. کسی بهت نداده. تو هم از اول آنرا نخريدهای… تلاش کردهای… زندگیات را سرش گذاشتهای و قطرهقطره جمعش کردهای تا شده یک قالب آبرو…
هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب آبرو!


























