تبليغاتX
دالان بهشتی برای نیلرام
دالان بهشتی برای نیلرام
وقتی دلم میگیره مینویسم!!!! 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

قسم به اون دختری که با وعده ازدواج بکارتشو از دست داد و عکس عشقشو تو گوشی رفیق فابریکش دید
قسم به اون دختری که هنوز تنهاست چون نتونسته فراموش کنه
و قسم به اون جفتی که اولین شب بعد از طلاق رو دارن تنهایی با چشم خیس تو اتاق تاریک و خالی از هم سحر میکنند
اینجا زمین است ، مطمئن باش که یک روز دوباره همدیگر رو مبینیم

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 4:40 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

فکر میکردم تو همدردی ...
اما نه !
تو هم دردی !!!...!


[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 4:36 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

دلم پره از زخم هايي که وقتي بزرگ شدم قراره فراموششون کنم !!!


[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 4:33 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]


بــه جــرم وســوسـه...
چــه طعنـــه هــا کـــه نشنیــدی حــــوا....!
پـــس از تـــو...
تـــا تـــوانستنــد آدم شـــدنــد...!!!
همـــه
چـــه صــادقـــانه حــوا بـــودی..
و چـــه ریـــاکـــارانـــه آدمیــــم...!!!!!

[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 4:31 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                                

فکر می‌کنی تا حالا ما آدم‌ها با تمام استعداد و خلاقیت‌مان از خاک چه چیزهایی تونستیم درست کنیم؟!

ظروف سفالی و گلی؟!

سرامیک؟!

آجر؟!

فکر نکنم چیز دیگه‌ای توی چنته ما باشه!


ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 9:15 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                            یادی از گذشته

پیرمرد به زنش گفت:

“بیا یادی از گذشته‌های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم.”

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد.

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه می‌کنه ازش پرسید:

“چرا گریه میکنی؟”

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

“بابام نذاشت بیام

 

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                                  

من معتقدم که زندگی،
دائماً استقامت و پایمردی ما را مورد آزمایش قرار می‌دهد،
و بزرگترین پاداش‌های زندگی متعلق به کسانی است که
برای رسیدن به خواسته‌هایشان هرگز از تلاش باز نمی‌ایستند و از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند.
این افراد قادرند کوه‌ها را جابه‌جا کنند!
ممکن است ساده به نظر برسد،
ولی این همان تفاوتی است که میان دو گروه از انسانها وجود دارد:

کسانی که زندگی ایده‌آل دارند
و کسانی که زندگیشان در حسرت سپری می‌شود.

 
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 9:4 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                                       داستان کرم سیب و نیوتن

کرم سیب مدت‌ها بود که به نیوتن فکر می‌کرد. از وقتی ماجرای نیوتن و کشف نیروی جاذبه را شنیده بود. از این رو دلش می‌خواست کاری کند سیب‌ها به او هم علاقه مند شوند. کاری کند که همه از او حرف بزنند و نامش به عنوان اولین کرم کاشف در تاریخ بماند

کرم سیب از درخت پایین آمد و مثل نیوتن زیر آن نشست. دل توی دلش نبود. فکر می‌کرد الان اتفاقی می‌افتد. اتفاقی که مسیر زندگی او را عوض می‌کند.

یک ساعت گذشت اما هیچ اتفاقی نیافتاد. سه ساعت گذشت. کم‌کم حوصله‌اش سر رفت.

سرانجام اتفاقی که باید می‌افتاد، افتاد. باد تندی وزید و یکی از سیب‌ها به این امید که نیوتن دیگری زیر درخت باشد خودش را پایین انداخت.

با شوق و علاقه‌ای روی سر کرم افتاد که بیچاره له شد و مرد.

از آن روز به بعد کرم‌های سیب ترجیح دادند به جای زیر درخت نشستن سیب‌ها را سوراخ کنند

و داخل آن بروند

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 8:56 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                    آن سوی پنجره

در بیمارستانی، دو مَرد بیمار در یك اتاق بستری بودند. یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقش روی تخت بخوابد. آنها ساعت‌ها با یكدیگر صحبت می‌كردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می‌زدند.

هر روز بعد از ظهر، بیماری كه تختش كنار پنجره بود، می‌نشست و تمام چیزهایی كه بیرون از پنجره می‌دید، برای هم اتاقیش توصیف می‌كرد. بیمار دیگر در مدت این یك ساعت، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون، روحی تازه می‌گرفت.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 8:52 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                            

همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.

پرسید: چه می‌کنی؟

گفت: خانه می‌سازم…

پرسید: این خانه را می‌فروشی؟

گفت: می‌فروشم.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 8:45 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                          اصول شاد زیستن

دوست داريد چه كسي باشيد؟ چطور زندگي كنيد؟ چطور وقت بگذرانيد؟ اين‌ها سوالاتي است كه براي شاد‌تر زندگي كردن بايد جواب آن‌ها را بدهيد. اگر شما تصميم‌تان را گرفته‌ايد و مي‌خواهيد زندگي شادتري داشته باشيد، با عملي‌كردن پيشنهادهاي ما سعي كنيد خودتان را بيشتربشناسيد و براي رسيدن به اين هدف تلاش كنيد.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 8:33 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست
و دلم بس تنگ است
باز هم می‌خندم
آنقدر می‌خندم كه غم از روی رود

زندگی باید كرد
گاه با یك گل سرخ
گاه با یك دل تنگ
گاه باید رویید در پس این باران
گاه باید خندید بر غمی بی‌پایان

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 8:9 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]
نوروز یعنی:

عيد نوروز...

پیچش دست نوازشگر یاس دور اندام سپیدار بلند…

کیسه‌هایی که همه سرشارند…

از خرید لبخند!

رقص یک قاصدک از نغمه‌ی پر مهر نسیم…

پرش از آتش سوزنده‌ی افکار قدیم…

مستی باغچه از رایحه‌ی شب‌بوها

خنده‌ی پاک و نجیب گل‌ها

تپش قلب کبوتر لحظه‌ی یافتن خانه‌ی نو…

برق زیبای نگاه من و تو…

وزش عطر اقاقی با باد…

گردش شاپرکان آزاد…

همهمه……

عشق……

صفا…….

رنگ و صدا…….

و تماشای خدا…….

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 1:53 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                             یک قالب آبرو!

                                    سنگ نیست که هر چه ضربه بخورد خم به ابروش نیاورد…

                                  آهن نیست که هرچه جابه‌جا بشود هیچ چیز ازش کم نشود…

                              چوب نیست که هرچه دست به دستش کنی از حجمش کم نشود…

                           مثل یک قطعه یخ جامد است که با هر جابجایی قطره‌قطره آب می‌شود…

تصورش را بکن!

اگر یک قالب یخ با‌ارزش در اختیارت باشد که بخواهی نه تنها یک ساعت و یک روز و یک ماه، بلکه یک عمر باهاش زندگی کنی حواست را خیلی جمع می‌کنی تا مبادا جاهایی بروی که هوا ناجوانمردانه گرم و سوزان است یا جایی که هیچ سرپناهی برای سایه انداختن روی قالب یخت پیدا نمی‌کنی. سعی می‌کنی تا جایی که ممکن است جابجایش نکنی و هر لحظه و هر ساعت به هر کس نشانش ندهی. خوب فکر می‌کنی تا ببینی چه طور می‌توانی بیشتر و بهتر ازش نگهداری کنی. هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب یخ!

قطره‌قطره‌اش برایت مهم است و از دست رفتنش دردناک، چون می‌دانی که جایگزینی برایش نیست. خریدنی هم نیست که توی بازار و ویترین مغازه‌ها دنبالش باشی. کسی بهت نداده. تو هم از اول آنرا نخريده‌ای… تلاش کرده‌ای… زندگی‌ات را سرش گذاشته‌ای و قطره‌قطره جمعش کرده‌ای تا شده یک قالب آبرو…

هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب آبرو!

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 1:30 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

                  

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
...

                               

                            


ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 1:3 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

خدا را دیده‌ای آیا؟

تو آیا دیده‌ای وقتی شبی تاریک

میان بودن و نابودن امید فردائی

هراسی می‌رباید خواب از چشمت

کسی، خورشید و صبح و نور را

در باور روح تو، می‌خواند

و هنگامی که ترسی گنگ می‌گوید‌، رها گردیده، تنهائی

و شب تاریکی‌اش را، بر نگاه خسته می‌مالد

طلوع روشن نوری به پلکت، آیه‌های صبح می‌خواند

کلام گرم محبوبی

کمی نزدیک‌تر از یک رگ گردن،

به گوش‌ات با نوای عشق می‌گوید:

“غریب این زمین خاکی‌ام، تنها نمی‌مانی”

تو آیا دیده‌ای وقتی خطائی می‌کنی اما،

ته قلبت پشیمانی…

و می‌خواهی از آن راهی که رفتی، باز برگردی

نمی‌دانی که در را بسته او یا نه؟


ادامه مطلب
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 12:25 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]
کیوان شاهبداغی

خدایا باور افسردگان را , چون بهاران , زندگانی ده

و روح خستگان را هم , خروشی جاودانی ده

کویر قلب تنهایان , به مهری آبیاری کن

به کوی بی کسان, یک مهربانی , آشنایی را , تو راهی کن

هر آن کس را که با هجر عزیزی امتحان کردی

به یاد خاطراتش , عاشقانه زندگی کردن , تلافی کن

بکوبان با سر انگشتان مهری , کوبه ی در های غربت را

بسوزان ریشه های سرد نفرت را

حبیبا , سال نو را , سال نور و عاشقی فرما

بزرگا , زندگی کردن , نشانم ده

...


ادامه مطلب
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 7:50 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

کیوان شاهبداغی

شب آرامی بود ، می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،

زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست ، گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من ،

خواهرم ، تکه نانی آورد ، آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،

پدرم دفتر شعری آورد ، تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین ،

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست ،

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست ،

رود دنیا ، جاری ست ،

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است ،

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم ،

دست ما در کف این رود ، به دنبال چه می گردد !؟

هیچ !!!

 


ادامه مطلب
[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 7:37 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

[ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 11:58 قبل از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

باران می بارد به دعای کداممان

نمیدانم

من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است

و خدا با همه ی جبروتش دارد ناز میخرد ،

ناز کن ...

[ دوشنبه 8 اسفند1390 ] [ 9:22 قبل از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !

«دکتر علی شریعتی»

[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 9:16 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

معلم برای سفید بودن برگ نقاشی ام تنبیه ام کرد

وهمه به من خندیدند...

اما من
خدایی را کشیده بودم

که همه میگفتند دیدنی نیست..

 

[ دوشنبه 1 اسفند1390 ] [ 9:6 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]
 

ای بابا!!!

بازم که ... . نمیدونم بخدا ... شاید...!!! ولی ای کاش....!!!

 

خوشحال میشم اگه یه زحمتی بکشی و جاهای خالیو با احساس خوشکلو قشنگت کامل کنی.

!!!  ... منتظر نظرات قشنگتون هستم ... !!!

 

 
 
[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 5:15 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

چوپان قصه ما دروغگو نبود

او تنها بود

و از فرط تنهایی

فریاد گرگ سر میداد

افسوس که کسی تنهایی او را درک نکرد

و همه در پی گرگ بودند

در این میان

فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست....

[ سه شنبه 18 بهمن1390 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

یک نفر ....  یک جایی...

تمام رویاهایش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می کند احساس می کند که زندگی واقعا با ارزش است پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش یک نفر... یک جایی... در حال فکر کردن به توست...

[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 8:40 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

 زنـدگـی مـا
بـازتـاب بـاورمـان اسـت
هـنـگـامـی کـه عـمـیـق تـریـن بـاورهـای خـود را ....
دربـاره زنـدگـی تـغـیـیـر مـی دهـیـد . . .
زنـدگـی هـم بـه هـمـان انـدازه
تـغـیـیـر مـی کـنـد ! . . .

از کسانیکه از من مـــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند.
از کسانیکه مرا دوســـت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند.

ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـکرم،آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست ...
از کسانیکه با من مـــیمانند سپاسگزارم، آنان به من معنای دوست واقعی را نشان میدهند

همینی را که هستم دوست بدار.
وگرنه از این بهتر را که همه دوست خواهند داشت...

دوستي من شبيه باران نيست که گاهي بيايد و گاهي نه.... دوستي من شبيه هواست!!

ساکت اما هميشه در اطراف تو

 

[ جمعه 7 بهمن1390 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

ساعت ، بمان ، نرو
دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینم در آسمان
باید نهال خنده بکارم بروی لب
تا انتهای خط ، راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
آه ای دقیقه های عجول و فراری ام
رخصت نمی دهید؟
باید برای خنده بیابم بهانه ای
ای لحظه های عزیزم ، شما چرا
فرصت نمی دهید ؟
بر من چه کارهای زیادی که مانده است
زین خیل آرزوهای فراوان دوردست
ناگه چه دیر شد !
زین فرصتی که نمی آیدم بدست
آخر کجا شدند
ایوان و چای و حوض
وآن کودکی که پر از خاطرات سبز
از دست رفته اند ؟
ساعت تو را به جان عقربه هایت ، بمان ، نرو
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
باچتر های بسته ، بجویم سرشک ابر
آیینه ، خنده های من از یاد برده است
...

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 10:53 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

ببخشا مرا ، عشق

گویا نبودم

ندیدم

سکوتی ز لب های بسته نخواندم

و نشنیدم آن ، آه آرام و بغض صدا را

نخواندم من او را ، که باید بخوانم

نفهمیدم عاشق ، نمی رنجد از عشق

ببخشا اگر دل ندادم به خوبی

ببخشا مرا ، عشق

بیهوده بودم


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 7:54 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]
  ای مهربان ، سلام

خوبی ؟ سلامتی ؟

چه خبر از قرار ما ؟

 گویا دگر تو نپرسی ز حال ما

من در تمام لحظه های خودم گشته ام تو را

گاهی میان اشک

یکدم سکوت بغض

...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 3:17 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]

خیلی دوست دارم   بدونم اولین جمله ای که با دیدنه این تصویر به ذهنت میرسه چیه؟؟؟

 

[ جمعه 30 دی1390 ] [ 1:10 بعد از ظهر ] [ م. رضوانی مقدم ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مرا کسی نساخت،
خدا ساخت،
نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم.
کسم خدا بود، کس بی کسان.
در باغ بی برگی زادم
و در ثروت فقر غنی گشتم
و از چشمه ایمان سیراب شدم
و در هوای دوست داشتن دم زدم
و در آرزوی آزادی سر برداشتم
و در بالای غرور قد کشیدم
و از دانش طعامم دادند
و از شعر شرابم نوشاندند
و از مهر نوازشم کردند تا :
حقیقت دینم شد و راه رفتنم ،
خیر حیاتم شد و کار ماندنم ،
زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم